تبليغاتX
یادداشتهای گم شده - قرآنی آمیخته با پوست و گوشت

یادداشتهای گم شده

بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی !

 

مادر یادمان داده بود دست ناپاک به قرآن نزنیم

یادمان داده بود آیات را با تلفظ صحیح عربی بخوانیم

یادمان داده بود اعوذ با الله من الشیطان رجیم بگوییم قبل از تلاوت

مادر درباره قرآن خیلی چیزها گفته بود و آموخته بود

اما نگفته بود وقتی به قرآنی که دوستش داریم وبرایمان مقدس است توهین کردند چه کنیم؟

نگفته بود چه وظیفه ای دارم وقتی درآنسوی کره زمین ورقهایش را برنیزه کردند تا فریب دهندچه کنیم؟

من اما حالا بزرگ شده ام باید بیاموزم به بچه هایی که خواهم داشت

که پسر عزیزم ،دختر نازم اگر قرآن را در دلت حفظ کنی

خودت میشوی پیش مرگش  وتنها راه نابودیش میشود مرگت

آنوقت میتوانی با قدرت فریاد بزنی که :تا آخرین قطره خونم مسلمانم و قرآن کتاب زندگیم است

..........................

قرآن میخوانم و میخوانم و میخوانم

آن پاپ کودن و آن ناشناس هایی که امروز اهانت کردند به دینم

نمیدانند چقدر مُصر کردند مرا به مبارزه ای از جنس دیگر...


زنجیر به پا و دست داشت اما میخندید

جلوتر که رفتم فقط نگاهم کرد

تقاضایی نداشت

آرام زنجیرها را باز کردم

نفس راحتی کشیدو در آغوشم گرفت

به همین راحتی شیطانی را که خدا در ماه رمضان به بند کشیده بود من آزاد کردم ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 20:15 توسط محب| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody